"تقـــــــــــدیـــــر یا ســــــــــرنوشـــــــــت؟؟؟"
آدمها رسمشونه پابند دلدارنمیشن"خوب گرفتارمیکنن اما گرفتارنمیشن"آدمها رسمشونه شاخه به شاخه می پرن"دل و بیمارمیکنن اما پرستار نمیشن؟ همیشه سخت ترین سیلی را از کسی می خوری که روزی بهترین نوازشگرت بود فردا روز دیگریست که بی تو بر عمر تلف شده افزوده می شود ، همین روزها روز رفتن از راه میرسد و من طوری از خیال تو محو میشوم که انگار هرگز نبو ده ام رسیدن سهم کسانیست که با قانون عشق یعنی " علاقه شدید قلبی " زندگی می کنند ، اما نرسیدن برای کسانیست که با قانون خودشان یعنی خود خواهی و دروغ زندگی می کنند وآخرین جمله.... همیشه تلخ ترین خاطرات رو کسی رقم میزنه که یه روز بهترین روز ها رو باهاش داشتی. دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد امروز که آینه جوابش سنگ است / در ذهن زمانه عشق هم بی رنگ است / هر کس که نداند تو خودت می دانی / آری به خدا دلم برایت تنگ است . همانند پلی بودم برای عبورت ، به فکر تخریب من نباش ، رسیدی دست تکان بده ، من خود فرو میریزم . هر لحظه بهانه ی تو را میگیرم / هر ثانیه با نبودنت درگیرم / حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی / من یک طرفه برای تو میمیرم به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد : اندوه پنهان شده در لبخندت را ، عشق پنهان شده در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را . دل بسته ام به پاییز ، شاید دوباره ، از سر مهر بیایی . دلبسته به سکه های قلک بودیم / دنبال بهانه های کوچک بودیم / رویای بزرگتر شدن خوب نبود / ای کاش تمام عمر کودک بودیم . باران نباش تا به التماس به شیشه بکوبی که نگاهت کنند ابر باش تا با التماس نگاهت کنند که بباری پاییزداره تموم می شه !!با کوله بار تنهایی اش، و من هنوز هم از مرور تکراری خاطره های با "تو "بودن، احساس عجیبی بهم دست می ده احساسی که هیچ وقت تجربش نکرده بودم و"شاید" بی اختیار اشکهام جاری می شن. دلم تنگه، بیش از هر زمان دیگه، کاشکی بودی! ای کاش اون روز دستهات را می فشردم، "شاید" دلیلی می شد برای موندنت، برای نرفتنت. یادم نمی ره روزی که "تو "رو دیدم، دلم می خواست فقط به حرفهات گوش کنم و گاهی خندم می گرفت از سادگی هام.حواسم به همه چیز بود، به.... هزار بار این جمله ها را تکرار کردم: ای کاش نمی رفتی، ای کاش می موندی... . روزهای با تو بودن رو نمی تونم فراموش کنم، هرچند زود گذشت... وقتی دلتنگ شدی به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره وقتی ناامید شدی به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی وقتی پراز سکوت شدی به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته وقتی دلتنگ شدی به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره وقتی ناامید شدی به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی وقتی پراز سکوت شدی به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته نا مه اخر شب عروسی(داستان عشق) شب عروسیه ، اخره شبه، خیلی سروصدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هرچه منتظر شدن برنگشته در را هم قفل کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانیو ناراحتی دیوونه میشه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنن:مریم دخترم دراباز کن.مریم جان سالمی؟؟؟؟ آخرداماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی درو میشکونه میرن تو. مریم ناز مامان و بابا مثل عروسک کف اتاق خوابیده لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی روی لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه میکنند. کنار دست مریم یه کاغذهست ،یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو هنوز چیزی رو که میبینه باور نمیکنه،بادستایی لرزان کاغذو برمیداره باز میکنه و میخونه: سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم ،اخرین نامه ی زندگیمو،اخه اینجا آخر خط زندگیمه،کاش منو تو لباس عروسی میدیدی مگه نه این همیشه ارزوت بود؟؟؟علی جان دام میرم که بدونی تا اخرش رو حرفام ایستادم میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم بازمباهم حرف میزنیم.ولی کاش منم حرفای تورو میشنیدم،دارم میرم چون قسم خوردم ،تونم خوردی یادته؟؟ علی تو اینجا نیستی من تولباس عروسم ولی تو کجایی؟؟داماد قلبم تویی چرا کنارم نمیای؟؟ کاش بودی میدیدی مریمت چطوری لباس عروسیشوباخون رگش رنگ میکنه،کاش بودیو میدیدی مریمت تا اخرش روحرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داره.حالاکه چشمام داره سیاهی میرند،حالاکه همه بدنم داره می لرزه همه ی زندگیم مثل یه سریال از جلو چشام میگذره روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد یادته؟؟روزی که دلامون لرزید یادته؟؟روز خوب عاشقیمون یادته؟؟نقشه های ایندمون یادته؟؟علی جان من یادمه یادمه که چطور بزرگترهامون،پاروی قلب هردومونگذاشتند.یادمه روزی که بابات ازخونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش . یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیارییادته اون روز چقدر گریه کردم تو اشکامو پاک کردی و گفتی وقتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه !میگفتی که من بخندم. علی حالا بیاببین چشمام به اندازه ی کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیوفته ولی نمیدونست عشق تو،تو قلب منه نه تو چشمام .روزی که بابام مارو از شهرودیار اواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بودکه واسه ایندم پول نداشت ولی نمیدونست ارزوی من تو نگاه توبود نه تو دستات .دارم به قولم عمل میکنمهنوز رو حرفام هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم . نمیتونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تودستام باشه. همین جا تمومش میکنم .واسه ی مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام .وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده میخوام ببینمت.دستم میلرزه،طرح چشمات پیش رومه . دستمو بگیر. منم باهات میام..... پدر مریم نامه تودسشه ،کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختره قشنگش ایستاده وگریه میکنه سرشو برگردوند که به جمعیت بهت زده وداغ دار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چارچوب در یه قامت اشنا میبینه اره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود، نگاه دوتا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود. هردو سکوت کردنند وبه هم نگاه کردند سکوتی که فریاد درد هاشون بود . پدر علی هم امده بود نامه ی پسرش رو بروسونه به دست مریم امده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تموم شده بود وکتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا دیگه دوتا قلب نادم وپشیمون دو پدرموندهواشکای سرد دو مادر ویه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت !مابقی هرچی مونده گذر زمانه واینده وباز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمیکنه ............ تو مپندار که من غیر تو دلبر گیرم ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم @@@@@ بی وفا باشی جفایت می کنند بی وفایی کن وفایت می کنند @@@@@@ من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم @@@@@@@ تقدیم به او که پیشم نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد @@@@@@@@ همه ذرات جان پیوسته با دوست همه اندیشه ام اندیشه اوست @@@@@@@@@ نرسد دست تمنا چو به دامان شما میتوان چشم دلی دوخت به ایوان شما @@@@@@@@@@ محبت،آتشی درجانم افروخت که تا دامان محشر بایدم سوخت عجب پیراهنــی بهرم بریدی که خیاط عجـل نی بایدش دوخــت هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقتو میخورن هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن من بی توهیچم تو باورم نکن ....خیسم ز گریه تنهاترم نکن...... عاشق نبودم تا با توسر کنم ......آتش نبودم خاکسترم نکن شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟" سلامی گرم به دوستای عزیزم خوبید؟ نمیدونم چرا این روزا زدم تو کار کلیپ صوتی امروزم با یه کلیپ صوتی قشنگ امدم امیدورم ازش خوشتون بیاد دانلود کلیپ صوتی عاقبت زن گرفتن حجم کلیپ:١mb
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
اگر باور داری خاطره ها ماندگارند ، پس آسوده خاطر باش که همیشه در خاطرم هستی












بعد صد سال اگر برسر قبرم گذری کفنم چاک دهم زندگی از سر گیرم
مهربانی گرچه آیینی خوش است مهربان باشی رهایت می کنند
عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست اشتیاق است که هر لحظه به تو،من دارم
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد
گیسوان بلندش را به باد می دهد دست های سپیدش را به آب می بخشد
شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
نمی بینم به غیر از دوست اینجا خدابا این منم یا اوست اینجا ؟
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست نیمه جانی ست در این فاصله قربان شما

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

| قالب ساز آنلاین |



